مرتضى راوندى

339

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

خداوند عالم برد . . . « 1 » » سرگذشت خواجه نظام الملك خواجه ، روز آدينه پانزدهم ذى القعده سنه ثمان و اربعمائه در سرزمين توس متولد شد ، در يازده سالگى قرآن ياد گرفت و به فراگرفتن فقه امام اعظم شافعى مشغول شد ، بعد از آن به غزنه رفت و با نويسندگان ديوان درآويخت و در فنون ادب ماهر گشت و مدتى با ابن شادان عميد بلخ مىبود و كتابت مىكرد و ابن شادان به هرچند مدت با خواجه گفتى : اى حسن ، فربه شدى ! و هرچه حسن داشتى از او بستدى و او را گفتى تو كاتبى ، ترا قلمى بس باشد . چون اين حركات خسيسانهء عميد بلخ تكرار شد ، از خدمت او ملول شد و به مرو رفت و چغرى بيك پدر سلطان الب ارسلان آنجا بود ، خواجه پيش او رفت و حال خود به او گفت . چغرى بيك را سخن گفتن او خوش آمد و به نور فراستى كه ملوك پاك اعتقاد را باشد امارت « 2 » نجابت و اقبال در ناصيهء او مشاهده كرد ، او را پيش پسر خود الب ارسلان فرستاد و مكتوبى بنوشت كه بايد او ، كاتب و مشير و مدبّر باشد به‌جاى پدر ؛ و عميد بلخ كس فرستاد به مرو به طلب خواجه ، و به سلطان نامه بنوشت كه كاتب بلخ گريخته است و به خدمت آمده ، اگر فرمان باشد تا او را بازگردانند كه كارهاى بلخ مهمل مىماند ، رأى عالى برتر باشد ، سلطان التفات نكرد و گفت پيش الب ارسلان مىباشد « 3 » ، ترا با او مىبايد گفت . رسول بىمقصود بازگشت . و چون سلطان الب ارسلان در ملك متمكّن شد به خواجه وزارت داد در سنهء ست و خمسين و اربعمايه . خواجه در ظاهر و باطن محب « 4 » خير و مؤثر عدل و كريم نفس و هوادار علما و سادات و صوفيان و زاهدان بود و زندگانى نهان و آشكارا و بر قانون شرع ، و به هيچ‌حال به مشتهيات نفسانى التفات نمىكرد مگر آنكه شرع مجوّز آن باشد . گويند خواجه در ايّام وزارت ، با سلطان از جيحون بگذشت و اجرت كشتيبانان جيحون ، ده هزار دينار ، بر والى انطاكيّه نوشت ، او را گفتند از جيحون تا انطاكيّه نه ماه راه است ، ملاحان را جهت اجرت تا آنجا رفتن متعذّر باشد ، گفت راست مىگويند امّا غرض من آنست كه طول و عرض مملكت سلطان ، كسانىكه ندانند ، معلوم كنند و اين برات را خود لشكريان ما از

--> ( 1 ) . ادوارد براون : تاريخ ادبى ايران ، ترجمه و حواشى از على پاشا صالح ، ص 412 . ( 2 ) . نشانه ( 3 ) . به سر مىبرد . ( 4 ) . دوستدار .